من چشمهای تو را گم نمیکنم
غمگینترین ستارههای زمین را.
تنهاترین ترانههای مناند آنها
نه! من گم نمیکنم
آن آیههای مطهر را.
امشب چه تند میوزد این باد!
تا گیسوان یادهای من و تو
آشفتهتر شود،
تا جای سیلیاش
رنگینتر از همیشه بماند
بر گونههای شهر که هر شب
طاقت میآورد
آغوشهای خالی ما را.
گاهی وقتها خوشم میآید از خودم. آنهم بابت چیزهای بیدلیل و بیاهمیت. احساسی که در پس آن نه شاخ شکستهی غولی نهفته است و نه صعودی حتی یکپلهای از نردبام ترقی و نه هیچ موضوع دیگری. از آن خوش آمدنهای مثل لحظههای مستی. سبک و پوچ اما دلنشین و خواستنی. از یکی دو ساعت پیش تا حالا هم از آن اوقات نادر خودشیفتگی مزمن من است. فقط بهخاطر تداعی بیدلیل ترکیب واژههای زیر در ذهن سخت آشفتهی شاید شاعرم.
بیتو
خالیترین فضای جهان شکل بسته است؛
-آغوش من-.
بعد از ظهر چهارشنبه. دارم وبگردي ميكنم كه يهو يادم ميافتد دو روز است آمده تهران و يك اساماس ناقابل به من نزده. گوشيام را برميدارم و برايش مينويسم: "اسيِ بابا! از ديروز منتظرتم كه يه ندايي بدي كه اومدي. كجايي بلا؟"
جواب ميدهد: "روم سياه! از ديروز كه اومدم همش اينور و اونورم. دنبال دكتر و دوا و عكس و سونوگرافي. هنوزم تموم نشده. الان دارم ميرم يوني. اگه ميتوني همين الان پاشو بيا. شب دارم ميرم."
به شوخي ميپرسم: "از كي حامله شدي كه داري ميري سونو؟" و بعد ميگويم غلط كرده كه دارد به اين زودي برميگردد و نميتوانم بيايم و بايد تا يكشنبه كه تولد الف است بماند.
ميگويد: "نميدونم والا! بچههه رو هم عدل كاشته تو گلوم!
گلودرد شديد دارم. بايد از گلوم عكس بگيرم. احتمالا غدد بزاقيم مشكل داره." و مشكل قديمياش را با يكي از غدههاي بزاقياش يادم ميآورد.
ميروم. با سين نشستهاند توي نقطه. زير آفتاب بيرمق مهر.
احوالپرسيهاي هميشه و كمي شوخي و خنده. لبخندهاي محو و گاه ساختگي. چاييهاي آقا داريوش و بوفه پزشكي. ولو شدن روي پلهها و از هر دري گفتن. همهاش فقط يك ساعت و نيم طول ميكشد. و بعد سلانهسلانه رفتن تا انقلاب. يك خداحافظي سه نفره و تمام.
همين يكي دو ساعت كافي است تا مرا چند شبانه روز بههم بريزد. كه دلم را بگيراند. كه هي به خودم بگويم كاش نميرفتم. كه يادم نيايد كه هيچكدام از ما ديگر خودش نيست. كه تهِ خندههايِ از ته دلم ختم شود به بغضي كه نه ميشكند و نه ميشود فرو دادش. كه دلم نخواهد يكشنبه هم بروم.
دلم نميخواهد بزرگ شوم. فقط همين
پينوشت: موكدا توصيه ميكنم اين شعر را بخوانيد.
دارد ميبارد. يكريز ميبارد در ميان زوزههاي باد و صداي رعدهايي كه من برقشان را از پشت اين پردهها نميبينم. نه كه نخواهم ببينم. . . بيتو نميخواهم.
به رعنا قول اين شعر را چند روز پيش دادم. گفتم با اولين باران پاييزي يك پستي ميگذارم به افتخار تو. چرايش را خودش خواهد فهميد. تاريخ شعر هم آبان ۸۶ است. شايد متناسب با حس اين روزها شايد هم كمي غمگينتر.
حتي اگر
در كوچه باد نيايد
يا آن كلاغها
در باغهاي پير نچرخند
اين فصل باز
بيتو زمستان است
. . .
ميدانيد. . . مگس، مگس است. هرچقدر هم كه واقعا برايتان پشيزي نيارزد و سرتان آنقدر گرم كار و زندگي خودتان باشد كه با همه مزاحمتهايش به هيچ جايتان نباشد كه گهگاه آرامشتان را با صداي وز وزهايش و با فراز و فرودهاي مگسياش بههم ميريزد، اما باز هم مگس است ديگر! مزاحم ميشود هي. اقتضاي طبيعتش اين است! اگر دلتان برايش بسوزد و پنجره را باز بگذاريد كه خودش با پاي خودش برود بيرون كه زهي خيال محال! تازه باعث ميشويد مگسهاي ديگري هم بيايند دور سرتان وز وز كنند. بالاخره يكجايي مجبور ميشويد دخلش را بياوريد خب! نه؟!
پيشنوشت: از من بعيد است نوشتن اين چنين پستهاي طويلي. بگذاريد به حساب دلتنگي اين روزهايم و نوستالژي سالهاي نه چندان دورم.
سال آخر كارشناسي بودم و تب و تاب كنكور ارشد آمده بود سراغم. براي آدم درس نخواني مثل من با آن رشته كوفتياي كه تكتك واحدهايش را به زور خودزني و بيخوابي شب امتحان و تقلب سرجلسه پاس كرده بودم و با انگيزه بياندازهاي كه براي صعود از پلههاي ترقي داشتم(!)، تغيير رشته بهترين گزينه بود براي ادامه تحصيل! حوصله رشتهام را با آن همه يكنواختي و دست و پايي كه براي شيطنت و سرخوشي ازم ميبست نداشتم. مشكل بزرگترم با رشتهام اين بود كه هيچكدام از دوستان نزديكم در دانشگاه همرشتهام نبودند. يك گروه ده نفري بوديم متشكل از ۸ نفر از بچههاي رياضي محض و كاربردي، آرزو كه كلا نه رشتهاش با ما يكي بود و نه دانشگاهش و من كه آمار ميخواندم. خلاصه اينكه همه آنها در كلاس رفتن و نرفتن و درس خواندن و نخواندن با هم هماهنگ عمل ميكند و من هم ناچار به عملكرد هماهنگ ميشدم. چون دو غير اين صورت بايد مثل بچه آدم ميرفتم سر كلاس و اين با خلق و خوي من جور در نميآمد . . .
آغوشت آفرينش لبخند است
و بوسههايت آفرينش آرامش
من رشك ميبرم به پرتوي خورشيد
بر شانههاي تو
حتي به ذرههاي گيج هوا
پيرامُن تنت
. . .
نه، من هيچ چيز اين روزها را دوست ندارم
چشمهاي پفكردهي صبحِ بعد از بيخوابيِ شبِ خالي از تو را دوست ندارم
روزه گرفتنهايت را دور از من، روزه نگرفتنهايم دور از تو . . . رمضان را اينجوري را دوست ندارم
بيداري ساعتهاي قبل از اذان صبح كه خودم را به خواب ميزنم كه فراموش كنم بيداري تويي را كه فقط به اندازه ده دقيقه از من دوري، تمام طول روز را كه لج ميكنم به خودم و تو، كه هيچ چيز نميخورم تا سردرد با آن ضربان مدامش بيايد سراغم، لحظههاي قبل از افطار و بخار داغ چايي روي صورتم را دوست ندارم
مسير خانه تا ميدان انقلاب را، خيابان انقلاب و چراغ قرمز سر قدس كه هميشه تاكسيهايي كه سوارشان هستم پشتش معطل ميشوند را، حس خوب سر سهراه طالقاني را . . . دوست ندارم اين روزها
دانشگاه تهران و نردههاي سبز تيرهاش كه هر روز از كنارشان رد ميشوم و خاطرات ماههاي رمضان پاييزياش را آنسوي اين نردهها دوست ندارم
اعصاب شرحهشرحهام و بيرحميهاي دم غروبم با تو و گريههاي بعد از آن را
خودم و حرفهاي فروخورده را، خودم را و حرفهاي تو را . . .
نه، من هيچ چيز اين روزها را دوست ندارم.
امشب خیال تو
رقصنده چون شبحی دور در غبار
میآید و دوباره میرود و
پرسه میزند
در دوردست راههای مِهآلود بیسوار
آرامش ویرانترین خرابهی دنیا را
آشفته میکند
با گامهای تند و گریزان و بیقرار
چقدر سخت گذشته باشد اين مرداد خوب است؟! چقدر كشدار و طولاني و پر از انتظار و . . .
تو خودت باورت ميشود كه تا سه روز ديگر به قولي كه ۳۰ روز پيش دادي . . . بگذار همه جملههايم ناتمام بماند، مثل خودم، مثل تو، مثل شعرهاي اين چند ماه، مثل همه چيز اين روزها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض ميخورم
لااقل بگذار به سلامتي امشب، امروز "سكوت" را لاجرعه سربكشم
بگذار بماند براي فردا، براي فرداها. . . هرچه حرف ناگفته هست و گلايه، هرچه اشك بيدليل و اندوه فروخورده. بگذار هنوز انتظار بكشم به احترام حرفهاي تو، تا تمام شود اين مرداد چون بغض در گلو مانده.