تبليغاتX
بيد مجنون
 

بی‌خوابی، آفت شب‌هایی‌ست که روز بعد از آن ناگزیر خالی از شیرینیِ دلچسبِ خواب صبح‌گاهی است. راستش جز چند مورد خاص یادم نمی‌آید لذت خواب صبح را با سحرخیزی و این‌جور بی‌مزه‌بازی‌ها عوض کرده باشم. یکی از آن چند مورد برمی‌گردد به سال‌های کودکی‌ام. خاطره‌اش را گمان نکنم هیچ‌وقت برایت تعریف کرده باشم. آن سال‌ها که از درد بی‌دردی صبح‌ها کله‌ی سحر بیدار بودم.

صبح جمعه‌ی یکی از روزهای پنج‌شش سالگی‌ام بود. ساعت شاید 6 صبح بود که بعد از انتظاری بیهوده و طولانی تصمیم گرفتم به‌تنهایی خودم را سرگرم کنم. یک بازی بی‌سر و صدا! . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 2:50 توسط فروغ |

 

از این اتاق که در پاییز

غمگین‌تر از همیشه از من و تو خالی‌ست،

با چشم‌های تو، زنی چون من

از پشت شیشه‌ها به غربت شب خیره

اندوه شهر را

آرام و ناتمام

- مانند مرثیه‌ای-

گریه می‌کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:0 توسط فروغ |

 

دلم گرفته بود که باران

به شیشه‌های پنجره کوبید

که باد دست تکان داد،

درخت شانه تکانید،

که برگ پر زد و افتاد

 

دلم گرفته بود و خیابان

شبیه گام‌های تو می‌شد

سکوت مثل لب من،

ترانه مثل لب تو

دلم گرفته بود، و بغضم

شبیهِ های‌هایِ تو می‌شد،

صدای بارش اندوه

میان همهمه‌ی شهر

خودِ صدای تو می‌شد!

 

چه عاشقانه‌ی محزونی!

دلم گرفته بود

و شعرم

شبیه شعرهای تو می‌شد . . .

 

 

پی‌نوشت: جدیده!

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0:27 توسط فروغ |

 

من چشم‌های تو را گم نمی‌کنم

غمگین‌ترین ستاره‌های زمین را.

تنهاترین ترانه‌های من‌اند آن‌ها

نه! من گم نمی‌کنم

آن آیه‌های مطهر را.

 

امشب چه تند می‌وزد این باد‌!

تا گیسوان یادهای من و تو

آشفته‌تر شود،

تا جای سیلی‌اش

رنگین‌تر از همیشه بماند

بر گونه‌های شهر که هر شب

طاقت می‌آورد

آغوش‌های خالی ما را.

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:1 توسط فروغ |

 

گاهی وقت‌ها خوشم می‌آید از خودم. آن‌هم بابت چیزهای بی‌دلیل و بی‌اهمیت. احساسی که در پس آن نه شاخ شکسته‌ی غولی نهفته است و نه صعودی حتی یک‌پله‌ای از نردبام ترقی و نه هیچ موضوع دیگری. از آن خوش آمدن‌های مثل لحظه‌های مستی. سبک و پوچ اما دلنشین و خواستنی. از یکی دو ساعت پیش تا حالا هم از آن اوقات نادر خودشیفتگی مزمن من است. فقط به‌خاطر تداعی بی‌دلیل ترکیب واژه‌های زیر در ذهن سخت آشفته‌ی شاید شاعرم.

بی‌تو

خالی‌ترین فضای جهان شکل بسته است؛

-آغوش من-.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:41 توسط فروغ |

بعد از ظهر چهارشنبه. دارم وبگردي مي‌كنم كه يهو يادم مي‌افتد دو روز است آمده تهران و يك اس‌ام‌اس ناقابل به من نزده. گوشي‌ام را بر‌مي‌دارم و برايش مي‌نويسم: "اسيِ بابا! از ديروز منتظرتم كه يه ندايي بدي كه اومدي. كجايي بلا؟"

جواب مي‌دهد: "روم سياه! از ديروز كه اومدم همش اين‌ور و اونورم. دنبال دكتر و دوا و عكس و سونوگرافي. هنوزم تموم نشده. الان دارم مي‌رم يوني. اگه مي‌توني همين الان پاشو بيا. شب دارم مي‌رم."

به شوخي مي‌پرسم: "از كي حامله شدي كه داري مي‌ري سونو؟" و بعد مي‌گويم غلط كرده كه دارد به اين زودي برمي‌گردد و نمي‌توانم بيايم و بايد تا يكشنبه كه تولد الف است بماند.

مي‌گويد: "نمي‌دونم والا! بچه‌هه رو هم عدل كاشته تو گلوم! گلودرد شديد دارم. بايد از گلوم عكس بگيرم. احتمالا غدد بزاقيم مشكل داره." و مشكل قديمي‌اش را با يكي از غده‌هاي بزاقي‌اش يادم مي‌آورد.

مي‌روم. با سين نشسته‌اند توي نقطه. زير آفتاب بي‌رمق مهر.

احوال‌پرسي‌هاي هميشه و كمي شوخي و خنده. لبخندهاي محو و گاه ساختگي. چايي‌هاي آقا داريوش و بوفه پزشكي. ولو شدن روي پله‌ها و از هر دري گفتن. همه‌اش فقط يك ساعت و نيم طول مي‌كشد. و بعد سلانه‌سلانه رفتن تا انقلاب. يك خداحافظي سه نفره و تمام.

همين يكي دو ساعت كافي است تا مرا چند شبانه روز به‌هم بريزد. كه دلم را بگيراند. كه هي به خودم بگويم كاش نمي‌رفتم. كه يادم نيايد كه هيچ‌كدام از ما ديگر خودش نيست. كه تهِ خنده‌هايِ از ته دلم ختم شود به بغضي كه نه مي‌شكند و نه مي‌شود فرو دادش. كه دلم نخواهد يكشنبه هم بروم.

دلم نمي‌خواهد بزرگ شوم. فقط همين

پي‌نوشت: موكدا توصيه مي‌كنم اين شعر را بخوانيد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:30 توسط فروغ |

 

دارد مي‌بارد. يكريز مي‌بارد در ميان زوزه‌هاي باد و صداي رعدهايي كه من برقشان را از پشت اين پرده‌ها نمي‌بينم. نه كه نخواهم ببينم. . . بي‌تو نمي‌خواهم.

به رعنا قول اين شعر را چند روز پيش دادم. گفتم با اولين باران پاييزي يك پستي مي‌گذارم به افتخار تو. چرايش را خودش خواهد فهميد. تاريخ شعر هم آبان ۸۶ است. شايد متناسب با حس اين روزها شايد هم كمي غمگين‌تر.

حتي اگر

در كوچه باد نيايد

يا آن كلاغ‌ها

در باغ‌هاي پير نچرخند

اين فصل باز

            بي‌تو زمستان است

. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:20 توسط فروغ |

 

مي‌دانيد. . . مگس، مگس است. هرچقدر هم كه واقعا برايتان پشيزي نيارزد و سرتان آن‌قدر گرم كار و زندگي‌ خودتان باشد كه با همه مزاحمت‌هايش به هيچ جايتان نباشد كه گه‌گاه آرامشتان را با صداي وز وزهايش و با فراز و فرودهاي مگسي‌اش به‌هم مي‌ريزد، اما باز هم مگس است ديگر! مزاحم مي‌شود هي. اقتضاي طبيعتش اين است! اگر دلتان برايش بسوزد و پنجره را باز بگذاريد كه خودش با پاي خودش برود بيرون كه زهي خيال محال! تازه باعث مي‌شويد مگس‌هاي ديگري هم بيايند دور سرتان وز وز كنند. بالاخره يك‌جايي مجبور مي‌شويد دخلش را بياوريد خب! نه؟!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:26 توسط فروغ |

 

پيش‌نوشت: از من بعيد است نوشتن اين چنين پست‌هاي طويلي. بگذاريد به حساب دلتنگي اين روزهايم و نوستالژي سال‌هاي نه چندان دورم.

سال آخر كارشناسي بودم و تب و تاب كنكور ارشد آمده بود سراغم. براي آدم درس نخواني مثل من با آن رشته كوفتي‌اي كه تك‌تك واحدهايش را به زور خودزني و بي‌خوابي شب امتحان و تقلب سرجلسه پاس كرده بودم و با انگيزه بي‌اندازه‌اي كه براي صعود از پله‌هاي ترقي داشتم(!)، تغيير رشته بهترين گزينه بود براي ادامه تحصيل! حوصله رشته‌ام را با آن همه يكنواختي و دست و پايي كه براي شيطنت و سرخوشي ازم مي‌بست نداشتم. مشكل بزرگ‌ترم با رشته‌ام اين بود كه هيچ‌كدام از دوستان نزديكم در دانشگاه هم‌رشته‌ام نبودند. يك گروه ده نفري بوديم متشكل از ۸ نفر از بچه‌هاي رياضي محض و كاربردي، آرزو كه كلا نه رشته‌اش با ما يكي بود و نه دانشگاهش و من كه آمار مي‌خواندم. خلاصه اين‌كه همه آن‌ها در كلاس رفتن و نرفتن و درس خواندن و نخواندن با هم هماهنگ عمل مي‌كند و من هم ناچار به عملكرد هماهنگ مي‌شدم. چون دو غير اين صورت بايد مثل بچه آدم مي‌رفتم سر كلاس و اين با خلق و خوي من جور در نمي‌آمد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:2 توسط فروغ |

 

آغوشت آفرينش لبخند است

و بوسه‌هايت آفرينش آرامش

من رشك مي‌برم به پرتوي خورشيد

بر شانه‌هاي تو

حتي به ذره‌هاي گيج هوا

پيرامُن تنت

. . .

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:46 توسط فروغ |